شیکاگو - روز دوم و سوم و چهارم

امروز صبح که بیدار شدیم برف آمده بود. نزدیک هتل که کامل سفید پوش شده بود اما یکی دو ساعت بعد کم کم اکثرش آب شدن.هوا هم به طرز ناجوانمردانه ای سرد بود و باد میامد. اصلا یک دقیقه هم نمیشد بیرون ایستاد. منم لباس گرم خیلی نیاورده بودم. یه کاپشن فقط داشتم که سه چهار دست زیرش میپوشیدم که بتونم چند دقیقه بیرون وایسم. همش میگفتم ای خدا هوای به اون خوبی دالاس رو ول کردیم و آمدیم کجا!




فردای روز بعد ظهر برای پیاده روی آمدم بیرون که برم سمت مرکز شهر Evanston. اولین چیزی که نظرم رو جلب کرد این زیر پل بود که چقدر داغون و قدیمی بود. یه همچین منظره های اصلا توی دالاس ندیدم.



مرکز شهرش هم مثل مرکز شهر شهرهای کوچیک نزدیک دالاس بود و هیچ چیز خاصی نداشت. تنها چیزی که میشد دید اینه که مکزیکی ها بسیار کم هستند و آسیایی ها اینجا خیلی زیادن. من رفتم توی فروشگاه تارگت که یه کلاه بگیرم اما گیرم نیامد.




روز بعد هم دوباره هوا خیلی سرد بود ولی دیگه برفی نبود.



بازم رفتم مرکز شهر Evanston و از این صحنه ها شکار کردم. قندیل ها همینطوری از پل ها آویزون بودن. تا اینجا که اصلا از بودنم راضی نبودم. مرکز شهر شیکاگو هم یک ساعتی دوره که بعد از کار بخوام برم هم خیلی نمیتونم بگردم و تازه هوا اینقدر سرده که برم هم کاری نمیتونم کنم.



امروز این خطوط سبز دوچرخه هم توی شهر نظرم رو جلب کرد که اینجا برای دوچرخه ها مسیر زیاد هست و خودشهرداری هم دوچرخه اجاره ای گذاشته.



شب خواستم که باز تلاش کنم و برم بیرون و شاید لباس گرم بخرم اما یک ربعی نبود که خارج شده بودم که برف گرفت و این شد که برگشتم.



امروز بعد از شرکت این همکار هندیم گفت که بریم رستوران. رفتیم یه رستوران پاکستانی به اسم Al-watan. امروز فهمیدم به این بچه هایی که از هند میان شرکتمون یه کارت اعتباری میده برای تاکسی که هرچقدر خواستن استفاده کنن. بعد یادم افتاد که پارسال من یه دوماهی این همکار هندیم رو میرسوندم هتل و راهم رو یه ربع نیم ساعتی دور میکردم و فکر میکردم که زن و بچه داره مثلا دارم بهش یه کمکی میکنم. اونم هیچی نمیگفت. یعنی واقعا نمیدونم اینا چه فکری میکن. اگر میدونستم که اینطوریه که هیچوقت همچین کاری رو نمیکردم.



توی رستوران هیچ کسی نبود. خود صاحب رستوران هم کلی طول کشید که برسه و غذا بیاره. اصلا امیدی نداشتم که غذاش خوب باشه اما خیلی خیلی فرای انتظارم بود و خوب بود.



عصر هم گفتم بیا بریم یه جایی اطراف ها بگردیم و اونم گفت حال ندارم و برگشتیم هتل. یعنی اصلا فان نیستن.


منبع این نوشته : منبع
خیلی ,مرکز ,اصلا ,بیرون ,رستوران ,دوچرخه ,همکار هندیم

جشنواره سلتیک (3)

یه قسمتی که داشتن آماده میدن برای جنگ های دو نفره قدیمی ولی دیگه خیلی دیر شروع میشد و ما نمیخواستیم بمونیم.



یه جایی هم آمده بودند و آهنگری میکردن. نمیدونم اون پسره از مردم بود و یا اینکه جزو پرسنل اشون بود اما اون آقا پیره داشت بهش یاد میداد که چطوری با آهن ابزارهای مختلف درست کنه. پرچم دزدای دریایی اش هم منو کشته بود.




یه قسمت هم نمایش سگ های نژاد مرتبط با سلتیک رو گذاشته بودند.



یه دختره هم میگفت همش داشت از سگش تعریف میکرد و میگفت این سگ رو هر جایی بردیم خاطر خواه شدن. انصافا هم سگ خوشکلی بود.




منبع این نوشته : منبع

سوخت با خدمات کامل!

امروز برای اولین بار رفتیم توی یه پمپ بنزینی که تا پارک کردیم یکی آمد و گفت سوییچ رو بده. گفتیم چرا؟ گفت مگه خدمات کامل (Full) نمیخواهین؟ گفتیم خدمات کامل چیه؟ نه! گفت self-service اونوره و رفت تو. چند دقیقه بعد یه خانمی آمد جای ما و اون آقا براش بنزین زد و روغن ماشین و اینا رو چک کرد. جالب بود اینطوریشو ندیده بودم تا حالا.



منبع این نوشته : منبع
کامل ,خدمات ,خدمات کامل

پشت خونه امون

امروز بعد از مدت ها هوا بهتر شده بود و یه سری به محوطه پشت خونه امون زدم. بالاخره بعد از مدت ها میشد که بری اونجا پیاده روی کنی. فضاش هم سرسبز و قشنگ شده بود. اون روزی که میخواستم خونه رو بگیرم گفتم هر روز میام اینجا اما از وقتی آمدم شاید چهار پنج بار هم کمتر آمده باشه.








منبع این نوشته : منبع
خونه ,خونه امون

سفر به هیوستون (6)

برای شب بلیت گرفتم که شبانه با اتوبوس برم دالاس. نمیدونستم که شرکتمون پول برگشتم رو هم میده یا نه اما دوست داشتم ببینم اتوبوس های بین راهی و شبانه اینجا چطوریه و یاد دوران دانشجویی ام رو توی ایران زنده کنم که شب تا صبح با اتوبوس از شیراز برمیگشتم تهران (خونه). شب هم رفتم خونه یکی دیگه از بچه ها برای تولد. اکثر بچه های جمع امشب هم مثل جمع اون شب بودند. دختر همسایه هم یه لباس مجلسی زرد پوشیده بود که خیلی خوشکل اش کرده بود. امشب کمتر شد که با بچه ها آشنا بشم چون دیر رسیدم و صدای آهنگ خیلی بلند بود. از رپ و آهنگ تولدت مبارک اندی تا چنگ دل کویتی پور و آخرشم یاد امام و شهدا رو با هم جمع خوانی کردند. تا حالا جمع خراباتی تا به این حد ندیده بودم.یه رند وسط این همه خراباتی عجبی بود. بیرون از خونه یکی از بچه ها برای من درددل کرد که توی چند تا دوست دختری که داشته چقدر دوست دختر ایرانی ای که داشته با خارجی ها فرق میکرده و چقدر بهتر بوده و چقدر از مشترکات فرهنگی همدیگه لذت میبردن. به من میگفت اشتباه نکنی که بخوای به دختر خارجی فکر کنی. منم نه تایید کردم و نه تکذیب ولی خودم هم میدونم که بیشتر دوستایی که من دارم ایرانی هستن و اگر بخوام باهاشون رفت و آمد داشته باشم به یه دختر خارجی خوش نمیگذره. بعد برگشتیم تو که کادوها رو باز کنن. آخرای باز کردن کادوها بود که دیدم اگر نرم به اتوبوس نمیرسم. دیگه نشد از بچه ها خداحافظی هم کنم.



 خیلی دیر شده بود و دقیقا سر ساعت رسیدم و فکر کردم که اتوبوس دیگه رفته تا دویدم توی سالن یکی گفت دالاس؟ نگاه کردم گفتم بله. گفت نگران نباش رسیدی هنوز اتوبوس ات نرفته. راننده یه ده دقیقه بعد آمد. 


همه صندلی ها پر شده بود. اکثر آدمای توی اتوبوس از قشر بسیار فقیر بودند. یه صندلی وسط ها مونده بود که یه سیاهه نشسته بود و نصف پاشو هم انداخته بود روش دستشم کرده بود توی شلوارش و با خودم فکر کردم از عمد اینطوری کرده که هیچ کسی کنارش نشینه و منم حوصله دردسر ندارم. رفتم اون آخر دیدم یکی وسایلش رو پهن کرده روی صندلی بغلش. گفتم وسایلتو بذار بالا من اینجا بشینم. اولش یه کم مقاومت کرد اما خب صندلی ای نمونده بود. جای نشستن اش خیلی تنگ بود و شب هم به سختی خوابم برد. نگاه کردم دیدم صندلی آخر جای پاش دیگه از همه صندلی های دیگه هم کوتاهتره.



  بین راه هم یه جا نگه داشت برای خرید و دستشویی و یاد سفرهای اتوبوسی تهران کاملا زنده شد! اما کلا تجربه خوبی نبود و خدا رو شکر که سفرش چند ساعت بیشتر نبود. فکر کنم دیگه هیچوقت با این اتوبوس ها سفر نکنم.


منبع این نوشته : منبع
اتوبوس ,صندلی ,دختر ,کرده ,خارجی ,چقدر ,نگاه کردم ,دختر خارجی

جشنواره سلتیک (1)

امروز زنگ زدم به دوست چینی ام و گفتم با هم بریم فستیوال سلتیک که امسال دومین سالش بود. شهر Sherman یه یک ساعتی با خونه من فاصله داشت. با این حال دیگه دوست دارم راه های دورتر رانندگی کنم دوست دارم حالا که هوا خوب شده آخر هفته ها هر هفته یه جایی برم. رسیدیم کلی ماشین پارک شده بود و یه جمعیت زیادی جمع شده بودند.





یه جایی داشتن آهنگ های قدیمی میزدن. رفتم توی حال و هوای این بازی های وایکینگ ها و ...



دور تا دور هم پر از فروشگاه صنایع دستی و چیزای مربوط به فرهنگشون بود. بعضی هاش خیلی جالب بودن و اکثرا قیمت ها فضایی بودند.





اون وسط هم جا بود که میشد از آفتاب در امان موند و داشتن آهنگ های قدیمی رو میزدن. بعضی آهنگ هاش خیلی خوب بودن.




منبع این نوشته : منبع
آهنگ ,دوست ,داشتن آهنگ ,دوست دارم

شام House of Blues

خونه ای که هستم بعضی وقتا بلیت مجانی برای کنسرت میدن. بلیت گرفتم و گفتم تا قبل از اینکه برم شیکاگو با این دوست چینی ام یه کنسرت هم برم. برای کنسرت رفتیم House of Blues ولی چون شام نخورده بود اول رفتیم شام. شام خیلی دیر آماده شد. فضای اینجا خیلی قشنگ تنظیم شده بود.از مزایای دالاس اینه که خیلی چیزا رو میشه ارزون یا مجانی پیدا کرد. مزایای خونه جدید هم اینه که به مرکز شهر هم نزدیکه که اینجاها از این برنامه ها بیشتره.


 

بعد از شام چند دقیقه ای بیشتر از کنسرت نمونده بود و ما هم تا قبل از اینکه در خروجی و خیابون ها شلوغ بشه برگشتیم.

 برای غذا هم من Flat bread سفارش دادم که یه طعم جدیدی میداد.



منبع این نوشته : منبع
کنسرت ,خیلی ,برای کنسرت

سرنوشت اولین کارمند شرکت

امروز شریکم زنگ زد و صداش خیلی ناراحت بود. گفت ایمیلم رو خوندی. گفتم نه. گفت باز کن یه نگاهی بنداز. نگاه کردم دیدم نامه استعفای کارمندی هست که دو هفته پیش استخدام کرده بودیم. نوشته بود که یه پیشنهاد بهتر گرفته و دیگه نمیتونه بیاد. نمیدونم شاید یه جورایی انتظارش رو داشتم چون کسی که استخدام کرده بودیم خیلی خوب بود و ما حقوق بالایی بهش نمیدادیم (ساعتی 15 دلار که شاید متوسط باید 25 دلار اینا باشه) اما یه جورایی هم ناراحت شدم چون انتظار داشتم حداقل سه تا شش ماه بمونه و بعدش هم حقوقش رو زیاد کنیم اما نشد. شریکم خیلی ناراحت بود. یه کم دلداریش دادم که کار همینه دیگه و 


این مدت یه کم فکر کردم که هر کسی رو هم استخدام کنیم احتمالا به همین سرنوشت دچار میشه. اینجا کار خیلی رقابتیه. همونطوری که کار پیدا کردن سخته, برای شرکت ها هم نگه داشتن کارمندهای خوب خیلی سخته چون پیشنهاد های بهتر میگیرن و میرن. یعنی شرایط از دو طرف رقابتیه. به هر حال  تصمیم بر این شد که تا یه مدت دیگه همینطوری آروم آروم من روی پروژه کار کنم تا به یه جایی برسه که بتونیم درآمد داشته باشیم و یا اینکه سرمایه گذار پیدا کنیم. شاید هم بتونیم کسی رو پیدا کنیم که از راه دور کار کنه. اینم شد سرنوشت اولین کسی که استخدام کردم.


منبع این نوشته : منبع
خیلی ,کنیم ,استخدام ,پیدا ,سرنوشت ,شاید ,پیدا کنیم ,کرده بودیم ,استخدام کرده ,خیلی ناراحت

سال نو مبارک!

بعد از اون همه اینور اونور رفتن شب هم باید میرفتم برای مراسم سال نو توی دانشگاه. لباسم مناسب نبود اول رفتم خرید یک ساعتی طول کشید اما چیزی که میخواستم رو پیدا نکردم برای همین تصمیم گرفتم که برم خونه و لباس رسمی بپوشم. برنامه هم عالی بود. کلا از سالی که من آمدم انجمن دانشگاه خیلی پیشرفت کرده.




(ببخشید پست قدیمه و  مربوط به سال نو بود!)


منبع این نوشته : منبع

روز اول Dallas Startup Week

امروز روز اول Dallas Startup week بود. من از شرکت مرخصی گرفته بودم که هم مدارک مالیاتم رو آماده کنم و هم اگر بشه توی جلسات اینجا شرکت کنم. از صبح که داشتم روی مدارک مالیات کار میکردم و تا ظهر طول کشید. بعد این همکارمون زنگ زد که کلید شرکت رو یادت رفته پس بدی و مجبور شدم یک ساعت برم تا شرکت و برگردم. زیر لب هم کلی فحش دادم که مثلا یه روز مرخصی گرفتم که به کارام برسم و بازم مجبورم برم شرکت. فردا باید برم شیکاگو اما گفتم قبل از رفتنم حداقل اولین روز استارت آپ ویک رو باشم. رفتم برای یه جلسه ای که در مورد آینده healthcare تکنولوژی ها بود. اونجا هم با چند نفری آشنا شدم اما کسی که بتونه بهم کمکی کنه رو پیدا نکردم. یه جورایی اینقدر اسیر کارهای پروژه ام هستم که وقتی برای نتورکینگ ندارم.





بعد هم برای Welcome party رفتیم یه جایی که تا حالا نرفته بودم. یه سالن country dance رو اجاره کرده بودند تا همه اونجا جمع بشن و networking کنن.








اینجا هم با چند نفری صحبت کردم ولی بازم به نظرم کس خاصی پیدا نکردم که بتونه کمک کنه.




شب هم برای خریدن چمدون یک ساعتی رفتم Ross و بعد هم وسایلم رو جمع کردم تا فردا برای رفتن به شیکاگو آماده بشم.


منبع این نوشته : منبع
شرکت ,پیدا نکردم ,startup week ,dallas startup

شیکاگو - روز اول

امروز صبح ساعت 5 بیدار شدم که برای پرواز آماده بشم. صبح که راه افتادم اصلا حواسم به ترافیک نبود اما خوشبختانه به موقع رسیدم.  توی فرودگاه با یکی دیگه از همکارامون آشنا شدم که امریکایی بود. یعنی قیافه اش میخورد که از این امریکایی های هفت خط هست! 




فرودگاه شیکاگو به نظرم قشنگ بود.




هوای بیرون اما سرد و بارونی بود. تاکسی گرفتیم که بریم هتل و بعد بریم شرکت و کار رو شروع کنیم.




متاسفانه شرکت و جای هتل ما خیلی از مرکز شهر دور بود. نزدیک یک ساعت طول کشید که توی ترافیک برسیم به هتل.



هتلی که برامون گرفته بودن یه هتل نسبتا گرونی بود. برای من یه اتاق با تخت سایز کینگ گذاشته بودند





بعد از دوش گرفتن و یه کمی استراحت رفتیم سمت شرکت.



شرکت توی یه شهر دیگه Evanston بود ولی با هتل یه ربع بیشتر فاصله نداشت.



شهر کلی توی ذوقم خورد. آخه فکر میکردم که شیکاگو و اطرافش باید خیلی با دالاس فرق کنه اما خیلی فرق نمیکرد.



بعد از ظهر هم شام رو توی هتل خوردیم. کسانی که کار میکردن خیلی پیر بودند و کلی طول کشید که غذا رو بیارن و بعد هم کلی طول کشید که جعبه بیارن که اضافه غذا رو ببریم. اتاقم اما خیلی راحت بود و راضی بودم.


منبع این نوشته : منبع
خیلی ,شرکت ,کشید ,شیکاگو

پارک Eisenhower State Park

جشنواره دیگه تکراری شده بود برای همین تصمیم گرفتم برم پارک Eisenhower رو هم ببینم که لب مرز تگزاس و اوکلاهوما هست و از جایی که ما بودیم فقط یک ربع فاصله داشت. توی پارک خیلی قشنگ بود.



رفتیم بغل ساحلش اول. آب که خیلی سرد بود و ما هم لباس نیاورده بودیم که بخواهیم بریم توی آب. هوا هم به نسبت گرم بود و نمیشد خیلی راه رفت اونجا.



این شد که رفتیم بالاتر تا از بالا هم دریاچه رو ببینیم. 



اونجا دو تا صندلی بود که ما نشستیم و چند دقیقه بعد یه زوج جوان هم آمدن و رفتن نزدیک لبه و دست همدیگرو گرفته بودند و بعد همدیگرو بغل کردند و داشتن بوس میکردن که گفتم بریم بذاریم راحت باشن!



بعد رفتیم سمت اسکله ماهیگیری. دم در چوب ماهیگیری و طعمه میدادن که گرفته بودیم.





من تا حالا هیچوقت ماهیگیری نکرده بودم. برام خیلی جالب بود. اما دوستم بلد بود و یه کم یادم داد. گره ها و طعمه و ... رو اون درست کرد و منم قلاب رو پرت کردم و منتظر ماهی شدیم. آب صاف بود اما هیچ ماهی ای توش نبود. چند دقیقه بعد یه خانواده آمدند که یه دختر و یه پسر خیلی کوچیک داشتن. دختر کوچیکه تا سر قلاب منو دید گفت Pokemon! که خنده ام گرفت و مامانش هم کلی به این حرفش خندید. باباش هم از بالا تا پایین تتو کرده بوده (مامانه هم همینطور). فکر کردم چه خانواده خوشبختی. باباهه معلوم بود از این حرفه ای های ماهیگیریه یه قلاب حرفه ای آورده بود. تا طعمه هاشو دید دوستم گفت که ببین باید مثل این طعمه زنده بیاری که بتونی ماهی بگیری. با این طعمه ها به این آسونی نمیشه.



یه نیم ساعتی که قلاب رو نگه داشتم دیگه حوصله ام سر رفت. هوا هم خیلی گرم بود. یاد Sims افتادم که آخرهفته میرفتم دریاچه بیرون شهر که ماهی بگیرم. واقعا زندگی امریکام عین Sims واقعی شده! به هر حال خوب بود که ماهیگیری رو هم تجربه کنم.



بعد که رفتیم قلاب رو پس بدیم یه دفتر داشت که یادداشت میکرد که چی چند تا ماهی گرفته. گفت چند تا گرفتین؟ گفتم هیچی! گفت هیچی؟! معلومه دیگه با این چوب های مجانی که نمیشه باید خودت چوب بیاری و طعمه درست حسابی بیاری که بتونی بگیری. گفتم من نمیدونم اما یه آقایی آمد که طعمه زنده هم داشت و چوبش هم به نظرم خیلی گرون بود اونم هیچی نگفت. که چشمم افتاد به دفترش دیدم از بالا تا پایین صفر گذاشته. گفتم اصلا کسی امروز ماهی گرفته؟! گفت نه! گفتم پس واقعا چه انتظاری از من داشتی! دیگه برگشتیم تا من آماده بشم برم برای جشن سال نو.


منبع این نوشته : منبع
طعمه ,خیلی ,ماهی ,قلاب ,گفتم ,ماهیگیری ,طعمه زنده ,پارک eisenhower

رستوران Freebird Burrito

امروز از طرف شرکت زنگ زدن که باید برم یه رستورانی برای ناهار تا صحبت کنیم. اونجا که رفتیم با چند نفر جدید از اعضای شرکت آشنا شدم که برای یه مشتری دیگه کار میکردن. رستورانش جدید بود و غذاش هم معمولی بود اما دکوراسیونش جالب بود.

 به من گفتن که باید دو هفته ای برم شیکاگو چون شرکت اینجا یه شرکتی رو توی شیکاگو خریده و میخوان دانشی که اعضای اون شرکت دارن میرن و برای همین میخوان انتقال دانش بدن. شرکت ما هم دیگه یاد گرفته هر جایی کسی رو نداره سریع منو میفرسته که آچار فرانسه اشونم :)

این برای من خیلی خبر خوبی بود. کلی خوشحال شدم چونکه این دو سه ماهه هر شب یک ساعت باید با هند اسکایپ میکردم که دیگه واقعا روی اعصاب بود. مثلا رفته بودم دیت و توی سینما باید یه ربع میامدم بیرون که با اینا جلسه بذارم و بعضی وقتا جلسه ها تا یک ساعت و نیم هم طول میکشید و خلاصه روز و شب نداشتم. بعضی روزا بیشتر از 11 ساعت کار میکردم تا کارها رو برسونم چون یه جورایی تیم هند رو من مدیریت میکردم و بسیار تجربه جدید و کار سختی بود. اما یه جورایی هم حیف بود چون خیلی کارای اینور بعد از دو ماه داشت روی روال میفتاد و خیلی کم میشد ولی خب تجربه جدید رو هم دوست دارم. (کلی عکس گرفتم که میخوام هر روز یه تعدادیش رو بذارم.)


منبع این نوشته : منبع
شرکت ,جدید ,میکردم ,خیلی ,ساعت ,تجربه جدید

سیزده به در

امروز هوا یه کم سرد بود منم کلی کار داشتم. بچه ها گفتن که برای سیزده به در بریم پارک. رفتیم نزدیک دریاچه Lewisville lake. همینطوری هم باد میامد و همه وسایل ها رو میبرد.



بچه ها جوجه آورده بودند  که توی پارک با هم درست کردیم و خوردیم. جاتون خالی خیلی هم خوشمزه شده بود. من اصلا فکر نمیکردم که توی این هوا کسی حس و حال جوجه درست کردن هم داشته باشه!




بعد از ناهار هم من رفتم دنبال اینکه یه Carry on bag بگیرم. آخه بلیتی که شرکت گرفته بود فقط یه ساک همراه میشد باهاش برد. بعد از کلی گشتن این ساکی که اینا میخواستن با اون ابعاد پیدا نکردم. همه ساک ها بزرگتر بودند. خلاصه خسته و کوفته برگشتم خونه که فردا آماده کنم.


منبع این نوشته : منبع

عید دیدنی

امروز دو تا از بچه ها دعوت کرده بودند خونه اشون برای عید دیدنی و کلی هم شیرینی عید درست کرده بودند و غذا هم قرار بود پات لاکی باشه.



 به دوستم گفتم واقعا فکر نمیکردم به عنوان یه پسر اینقدر هنرمند باشی. من خودم هنوز که هنوزه نمیتونم شیرینی درست کنم. غذا ولی خوب درست میکنم. اونم گفت البته به پای signature شما نمیرسه. گفتم کدوم signature گفت بستنی سنتی! یادم افتاد که یه بار برای بچه ها درست کرده بودم و خیلی دوست داشتن. میخوام دوباره هم درست کنم. البته signature اصلی من کلم پلو هست که از بچه ها هفت هشت تاشون بیشتر نخوردن. 



بعد از شام هم کلی گفتیم و خندیدیم.


منبع این نوشته : منبع
درست ,signature ,کرده ,درست کرده ,کرده بودند

جشنواره سلتیک (2)

یه سری هم لباس های عجیب غریب پوشیده بودند و بعضی ها هم لباس های قدیمی.


ما نشستیم و به آهنگ ها گوش دادیم که نسبتا هم خوب بودند.



اون وسط هم یه جایی درست کرده بودند و داشتند یه بازی قدیمی میکردند که چون خیلی گرم بود دیگه ما نایستادیم نگاه کنیم.




برای همین رفتیم زیر یه چادر دیگه که یه گروه موسیقی دیگه اونجا بودند. این یکی به نظرم آهنگ های بهتری اجرا میکرد.




منبع این نوشته : منبع
بودند