دویدن 5K

یکی از تفریحاتی که اینجا طرفدارهای زیادی داره دویدن هست. توی سال و سطح شهر مسابقات دو به اسم 5k (یعنی 5 کیلومتری) و ماراتون زیاد هست. من تا حالا 5K نرفته بودم. قرار بود که یه عده از از همکارای شرکت توی یه مسابقات دو که برای کارهای خیرخواهانه گذاشته شده بود شرکت کنند. منم یه 35 دلار دادم و ثبت نام کردم.

این چند روز قبل از مسابقه هوا ابری شده بود و آسمان اینقدر قشنگ بود که انگار داشتی توی نقاشی زندگی میکردی.





یه روز قبل از مسابقه هم آسمان اینقدر قشنگ بود که به عمرم اینطوری ندیده بودم. همینطوری که رانندگی میکردم عکس هم گرفتم. همکارم رو هم که مدت هاست دارم صبح ها میرسونم سر کار گوشی رو از دستم گرفت و اونم چند تا عکس گرفت. کلا احساسم امروز خیلی پروانه ای بود.





با همین احساس پروانه ای که رفتم شرکت یه آن توی آسانسور که بودیم مدیر پروژه امون متوجه شد که کفش ها لنگه وا لنگه پوشیدم. یه نگاهی به پایین انداختم دیدم وای عجب اشتباهی! کفش ها هم خیییییلی با هم فرق داشتن. یکی از همکارا هم که توی آسانسور بود گفت you made my day! و منم فقط خندیدم. خونه هم نیم ساعتی با شرکت فاصله داشت و نمیشد رفت درستش کرد. دیگه سوژه همکارا شده بودم. یکی میگفت هیچ کاری نمیتونستی کنی که من مطمئن بشم که دکترا داری! همه هم متعجب که چطور همچین چیزی ممکن شده! ظهر ساعت ناهار رفتم فروشگاه و یه کفش "دو" خریدم که برای مسابقه فردا آماده باشم.




کل هفته بارون میامد و همه جا خیس بود اما ساعتی که ما برای مسابقه رفتیم بارون نمیامد ولی زمین ها خیس بود. دونده های حرفه ای برای مسابقه آمده بودند و ما که رسیدیم داشتن گرم میکردن. من صبح دیر بیدار شده بودم و صبحانه نخوردم بودم. قبل از شروع سه تا موز خوردم. اولش که شروع کردیم تا 1 کیلومتر اول رو پا به پای بقیه دویدم اما یه دفعه دیگه نفس کم آوردم. دیگه مجبور شدم راه برم و همه اینایی که پشت من بودند از من سبقت گرفتن و رفتن. همکارام هم دونه دونه از من جلو میزدن و دور میشدن. دیگه رسیدم به یکی دیگه از همکارا و تا آخرا رو با هم آروم رفتیم.





حیف که دوربین رو نبرده بودم. یعنی فکر کردم که میخوام 5 کیلومتر رو بدوم اما نمیدونستم که خیلی زود نفسم بند میاد. وسط راه دو تا دختر که دور اولشون رو تموم کرده بودن رو دیدم که برای تفریح دور دوم رو هم شروع کردن. یعنی از خودم خجالت کشیدم! یک کیلومتر آخر رو هم دویدم مثل اینکه موز ها تازه اثر کرده بودند و انرژی گرفتم. از خط پایان که رد شدم سرعتم تازه زیاد شده بود. همکارا میگفتن مثل برنده ها از خط پایان رد شدی :) به همه کسانی هم که رد شدن یه مدال Finisher دادن که خیلی خوشحال شدم. 


یک کیلومتر آخر بسیار لذت بخش بود. برای اولین بار لذت دویدن رو حس کردم. برای اولین بار حس رهایی و شادابی رو وقتی توی باد میدوی رو حس کردم. چه حس خوبیه که میتونی با سرعت از همه چیز و همه کس رد شی. چقدر دلپذیره وقتی باد توی صورتت میخوره و میدونی داری با بیشترین سرعتی که میتونی به هدف نزدیک میشی. فکر کنم بعد از این دو رو بذارم توی برنامه ام و هر چند وقت یکبار برم بدوم.



تا جوایز رو دادن و نشستیم توی ماشین رگبار شروع شد. اینقدر بارون شدید شد که فقط با سلام و صلوات رسیدم خونه. یه نیم ساعتی هم توی ماشین هم نشستم تا بارون کمتر بشه بتونم برم خونه.



منبع این نوشته : منبع
مسابقه ,همکارا ,کیلومتر ,شرکت ,بارون ,ساعتی ,برای مسابقه ,برای اولین ,اینقدر قشنگ ,آسمان اینقدر

کلاس بازیگری بی درنگ (فی البداهه) و بارون

امروز صبح ساعت 6 و نیم رفتم سر کار. ظهر برای ناهار رفتیم یه رستوران مکزیکی که غذاش بد نبود اما محیط اش مثل زندان بود. باید بگم که بدترین طراحی داخلی رو توی تمام رستوران هایی که این چند ساله رفتم رو داشت.






عصر بعد از ظهر رفتم برای اولین بار رفتم یه کلاس بازیگری. هوا بارونی بود و منم تا حالا اونجا نرفته بودم. این شد که بیست دقیقه ای طول کشید تا جاشو پیدا کردم. وقتی وارد شدم خیلی هیجان انگیز بود. کلاس خیلی کوچیک بود و یه 30 نفری کیپ تا کیپ نشسته بودند. من که آمدم هیچ جای نشستنی نبود. یکی که نشسته بود و فکر کنم از کسانی بود که اونجا کار میکرد از جاش بلند شد و رفت بیرون و به من اشاره کرد که بشینم.


استاد اونجا تمرین میداد که هر کسی بلند میشد و اجرا میکرد. اولین تمرین دو نفره بود و اینطوری بود که یه جمله رو با احساس های ختلف تکرار میکردن. یکی میگفت:

You are cute

و اون یکی جواب میداد.

Am I cute

و همینو چهل پنجاه بار با حالت های مختلف میگفتن. اول فکر کردم خوب نگاه کنم یاد بگیرم که ببینم اینا چکار میکنن و منم برم توی تمرین ها شرکت کنم اما بعدا متوجه شدم که اینا همه فی البداهه هست و تا میایی ببینی چطوریه تمرین بعدی شروع میشه.

بعد یه تمرین دو نفر دیگه شروع شد. نفر اول یه ترانه میخوند و نفر دوم هفت ثانیه وقت داشت تا یه ترانه جدید بخونه. بعد دوباره نوبت نفر اول میشد و این ادامه پیدا میکرد یکیشون نتونه ترانه جدیدی بخونه. خوشکلترین دختر اونجا وقتی نوبتش شد اولش گفت یه ترانه هم یادم نمیاد اما تا شروع کرد 5 نفر رو شکست داد. تمرین بعدی این بود که یه چیزی میگفتن که باید دو نفره بازی میکردن. مثلا میگفت که فکر کنین الان مسمومیت غذایی دارین و بعد دو نفر توی صحنه بازی میکردن و دو نفر هم رای میدادن که کی بهتر بازی کرده.

تمرین بعدی هم دست جمعی بود. یه فضای سخت رو تعریف میکردن و چند نفری باید توی اون فضا بازی میکردن. مثلا گفت که فرض کنین که دوستتون که همه اتون باهاش رابطه داشتین میاد و میگه ایدز دارم. بعد هر کسی توی صحنه بازی میکرد. یا الان توی یه جزیره گیر افتادین میخواهین خودتونو نجات بدین. اینجا دیگه رای گیری اینا نداشت و همینطوری صحنه رو عوض میکردن. 

برای من این دو ساعت یکی از خوشایندترین ساعات زندگیم بود. تا حالا همچین چیزی ندیده بودم. چقدر هم همه خوب بازی میکردن. استاده از همه بهتر بود ولی. خودش یکی دوبار وارد صحنه شد خیلی خوب بازی میکرد. خیلی دوست داشتم که منم توی یکی از تمرین هاش شرکت کنم اما واقعا تصورش هم برام سخت بود. فکر کنم یه چالش خیلی بزرگی برای من باشه که بتونم توی این تمرین ها شرکت کنم. برای همین کار تصمیم گرفتم که هر وقت میتونم این کلاس رو برم. 




بعد از کلاس هم رفتیم چای حبابی (bubble tea) بخوریم. چای حبابی یه نوشیدنی با طعم های مختلف هست.

این روزا دالاس خیلی بارونیه. شب که برمیگشتم باران سیل آسا میامد و مجبور شدم با سرعت 20 تا برم.

منبع این نوشته : منبع
تمرین ,بازی ,خیلی ,کلاس ,میکرد ,ترانه ,بازی میکرد ,صحنه بازی ,تمرین بعدی ,کلاس بازیگری

ملاقات با Robert Herjavec

آدمای معروفی که دوست دارم ببینمشون خیلی نیستن. یکیشون Rober Herjavec هست که اولین بار چهار پنج سال پیش از برنامه تلویزیونی محفظه کوسه Shark Tank دیده بودمش. برای مدت ها این تنها برنامه تلویزیونی ای بود که میدیدم. برنامه اینطوری هست که چهار پنج نفر سرمایه گذار ایده ها و کارهای شرکت هایی که نیاز به سرمایه گذاری دارن رو میبینن و بعد تصمیم میگیرن که سرمایه گذاری کنن و یا نکنن. 


رابرت یکی از سرمایه گذار ها هست و داستان زندگی بسیار جالبی داره. وقتی بچه بوده توی یه کشور کمونیستی به دنیا آمده (کروواسی) و چون پدرش چندین بار زندانی شده مجبور شدن که اون کشور رو ترک کنن و برن کانادا. از بچگی توی سختی بزرگ شده تا اینکه شرکت خودش رو میزنه و میلیونر میشه. شخصیتش خیلی برام دوست داشتنی هست اینه که تا شنیدم داره میاد دالاس سریع بلیت گرفتم که برم ببینمش. VIP هم گرفتم که نزدیک تر به صحنه باشه. 

محل همایش توی محل همایش های Fort Worth بود که تا حالا نرفته بودم و سالن هم کیپ تا کیپ پر بود. یه ستاره با کلاه های کابویی هم توی محل همایش بود



برخلاف بقیه کوسه های اون نمایش (
Kevin O'Leary و  Daymond John) که برای رویدادهاشون خودشون نیامدند و تیمشون آمده بودند, رابرت خودش آمد و برای همه صحبت کرد. قبل از اینکه رابرت بیاد یه چند نفر 2 ساعت در مورد سرمایه گذاری صحبت کردن و اعصابم خورد شده بود دیگه چون همش تبلیغ کارهای خودشون بود و منم اصلا نمیخواستم اونجا سرمایه گذاری کنم. رفته بودم تا رابرت رو ببینم و بس.


رابرت خیلی شخصیت خوبی داره (nice). وقتی دید که بلندی صحنه طوری هست که همه نمیتونن ببیننش کل وقت رو ایستاد و کسی که باهاش مصاحبه میکرد ولی نشسته بود. تمام یک ساعتی هم که صحبت کرد میخندید. اولین چیزی که گفت این بود که دنیا پر از آدمای کم ارزش هست و آدمای خوب نباید اجازه بدن از خوبیشون سوء استفاده بشه. میگفت که خودش خیلی قربانی شده تا اینو یاد گرفته. بعد از تجربه سفرش از کروواسی به کانادا گفت که وقتی همه خانواده گریه میکردن و ناراحت بودن که مجبورن زندگی رو ترک کنن اون هیچی متوجه نمیشده و فکر میکرده چقدر باحاله که سوار قایق شدن! هنوز هم همین مثبت گرایی رو داره. بیشتر حرف های دیگه اش دادن انگیزه بود و اینکه آدم نباید ناامید بشه.طول مدت برنامه هم لبخندش یک لحظه از چهره اش محو نشد.


ویدئو: 20MB


یه خوبی این برنامه ها اینه که آدم میتونه با دیگران آشنا بشه. بعد از برنامه با یه پسر پاکستانی آشنا شدم که باید ببینم میشه در آینده باهاش کار کرد یا نه. جالب بود که همسایه ام بود. بعدش هم رفتم توی پارکی که نزدیک محل همایش بود.


فکر کنم فهمیدم که برای آینده ام دوست دارم چکار کنم. دوست دارم سرمایه گذار بشم و روی شرکت های کوچیک سرمایه گذاری کنم تا رشد کنن.


منبع این نوشته : منبع
سرمایه ,برنامه ,گذاری ,رابرت ,همایش ,دوست ,سرمایه گذاری ,سرمایه گذار ,دوست دارم ,برنامه تلویزیونی

چند ماهی که گذشت - دندانپزشکی و مریضی

چند وقت پیش یکی از دوستام از هیوستون آمده بود و با هم رفتیم رستوران. داشتم کباب میخوردم که یه استخون زد دندونم رو شکوند. مجبور شدم برم دندون پزشکی که درستش کنم. یه بررسی کرد و گفت 8 تا دندونت باید پر بشه و 4 تا هم باید روکش کنی. یعنی نزدیک بود پس بیفتم. آخه از روزی که از ایران آمده بودم  هر شب مسواک کردم و نخ دندون کشیدم. شاید یه تعدادی کمتر از انگشت های دست شب ها نتونستم که این کار رو کنم. یعنی اصلا باورم نشد که این همه دندون هام خراب شده باشن. یه حساب کتابی کرد و گفت 10 هزار دلار و با تخفیف و بیمه میشه 5 هزار دلار. گفتم پر کردنی ها چند میشه و گفت بدون بیمه 1700 دلار و با بیمه میشه 800 دلار. گفتم که بیمه ام برای دندون 100 درصد هست. چرا باید پول اضافی بدم و گفت موادی که بیمه ات قبول میکنه رو ما نداریم و پیشنهاد هم میکنم نذاری. یادم افتاد به ایران که اونجا هم بیمه تامین اجتماعی داشتم و مواد سفید نداشتن و کلی هم طول میکشید و نوبتی بود و مجبور شدم برم آزاد پر کنم. اینجا هم بیمه ها همچین چیزی دارن که وقتی میخری نوشته که 100% پوشش میده اما بعدش که میخوای استفاده کنی میبینی اون پوشش صد درصد شامل چیزایی که میخوای نمیشه. 

 

دیگه گفتم این 8 تایی که میگه رو پر کنم و روکش ها هم پیشکش! میگفت اینایی که ایران روکش کردم خوب روکش نشده و باید عوض بشه. این مدت کلی درد کشیدم و تا دو هفته لثه هام حساس بود و هر چی میخوردم دندون هام درد میکرد. در مقایسه با ایران میتونم بگم که اینجا دندونپزشکی خیلی گرونتر هست اما حین انجام عملیاتش بی حسی زده بود و درد نداشتم. توی همون مطب هم دستگاه رادیولوژی بود و همونجا همه کارها رو انجام میدادن. برای گرفتن وقت و انجام کار هم اصلا معطل نشدم و همه چیز خیلی خوب و آروم بود. با این حال فکر میکنم که دکترها خیلی بیشتر از ایران مجبور میکنن که روکش کنی که پول بیشتری بگیرن.


دیدم که برای دندون هام باید مرخصی بگیرم برای همین تصمیم گرفتم یه چک آپ هم کنم. جواب آزمایش که آمد دکتر گفت که مشکل تیروئید داری که باید یه مدت نمک ید دار بخوری دوباره آزمایش بدی. ویتامین B12 هم خیلی کم شده بود که دلیلش رو نمیدونم اما گفت باید مکمل بخوری که دارم میخورم. خلاصه متوجه شدم که تمام مشکلات بدخوابی و کم انرژی ای به خاطر این B12 و نبود ید توی غذاهام بوده. یه نگاه کردم دیدم نمکی که خریدم و بیشتر استفاده میکنم ید نداره. این چند ساله هم همین رو داشتم. چند ماه اخیر هم بیشتر گیاهخوار شده بودم و کمتر از گوشت استفاده میکردم. برای همین تصمیم گرفتم که تغذیه ام رو باز عوض کنم و از وقتی که مکمل رو میخورم و گوشت رو هم به مواد غذایی ام اضافه کردم خیلی بهتر شدم.

در مقایسه با ایران آزمایشگاه ها خیلی آسونتر و تمیزتر هستند و وقت کمتری برای نوبت ایستادن تلف میشه. من یه ظهر به جای اینکه برم ناهار رفتم آزمایشگاه و هیچ کسی توی نوبت نبود و همونجا کارم انجام شد. جواب آزمایش رو هم مستقیم میفرستن برای دکتر و اصلا نیازی نیست که یه روز بری بگیری و یه روز ببری به دکتر نشون بدی.


منبع این نوشته : منبع
بیمه ,خیلی ,دندون ,روکش ,انجام ,میشه ,همین تصمیم ,تصمیم گرفتم ,جواب آزمایش ,برای همین ,برای دندون ,همین تصمیم گرفتم

چند ماهی که گذشت - کارگاه عکاسی

از وقتی دوربین گرفتم یه افق های جدیدی باز شده. یکی از کارهای بسیار دوست داشتنی ای که کردم این بود که یکی دو بار رفتم کارگاه عکاسی. اینطوری بود که یه تعدادی مدل دعوت کرده بودند که بیان و عکاس ها هم ازشون عکس بگیرن و دفتر نمونه کارشون (Portfolio) رو درست کنن. کلی عکس گرفتم که یکی دو تاشو اینجا میذارم. هنوز خیلی بلد نیستم که با دوربینم کار کنم و باید بیشتر در مورد تنظیماتش بخونم.





برنامه یکشنبه هام ثابت شده بود که متاسفانه کارگاه به پنجشنبه منتقل شد که دیگه نمیتونم برم. 


منبع این نوشته : منبع
کارگاه ,کارگاه عکاسی

چند ماهی که گذشت - سفر به سان فرانسیسکو 4

بعد از اون همه پیاده روی باز هم رفتم سمت دریا. آخه حیف بود تا اونجا آمده بودم و دریا رو نمیرفتم. کنار ساحل یه جاهایی درست کرده بودند برای آتیش و دوستان دور آتیش جمع میشدن و آهنگ گذاشته بودند و یه کبابی درست میکردن و میزدن به بدن. گفتم وای اگر من اینجا زندگی میکردم هر هفته میامدم ساحل.





یه جای خیلی دوری هم بود که باید کلی پیاده روی میکردی برسی اما نزدیک شب هنوز کلی آدم توی ساحل بودند و آهنگ گذاشته بودند و بلند بلند میخندیدن.


اگر رفتین SF و اینجا رو دیدین میفهمین که من چه لذتی بردم که این همه راه رو رفتم.





منبع این نوشته : منبع
بودند ,ساحل ,گذاشته بودند ,آهنگ گذاشته ,آهنگ گذاشته بودند

چند ماهی که گذشت - سفر به سان فرانسیسکو 3

یه روز هم همخونه ای سال اولم آمد دنبالم و با هم رفتیم سمت Saltolitos که اون ور Golden Gate هست. جای بسیار زیبایی بود که اگر این دوستم نبود احتمالا نمیدونستم و نمیرفتم.




اوبر (تاکسی) به طرز عجیبی توی سانفرانسیسکو ارزون هست. من بلیت اتوبوس هم گرفته بودم اما میتونم بگم که استفاده نشد. مسیرها بیشتر 5-6 دلار بود و اکثرا هم یکی دو نفر دیگه رو میتونستن سوار کنن. یعنی اصلا نمی ارزید آدم بخواد با اتوبوس بره یا ماشین خودشو داشته باشه. دوستم هم میگفت که یه پلنی توی اوبر هست که اون فقط 2-3 دلار میده که بره سر کار و برگرده. توی دالاس مسیرها 20-30 دلار هست و Share ride هم معمولا نیست.



یک روز هم بیشتر وقتم رو توی پارک Golden Gate گذروندم که بسیار زیباست. حالا همین روز هم از شرکت زنگ زدن و کمک خواستن و یکی دو ساعتی هم اینطوری تلف شد.





اینجا یه جاهایی سنگ یادبود گذاشته بودند برای مرده هاشون.



باغ ژاپنی اش رو هم خیلی دوست داشتم.










اینجا چندین برابر دالاس میبینی که مردم توی خیابون ها دارن میدوند مخصوصا توی پارک که زیاد بود. یه جا کلی پرنده داشتن توی خیابون راه میرفتن و ماشین ها یک ربع ایستادن تا همه اشون رد بشن. حتی نزدیک هم نشدن که یه وقتی بترسن.



فضا ها هم که قربونش برم همه دو نفره بود و منم یک نفره آمده بودم. کلی از این عکس های دو نفره ای ها گرفتم که یکیشو میذارم.







منبع این نوشته : منبع
نفره ,دلار ,golden gate

چند ماهی که گذشت - سفر به سان فرانسیسکو 2

مرکز شهر یه جای موسیقی زنده گذاشته بودند و یه عده ای داشتن بالا و پایین میپریدن. برام جالب بود که دو نفر از اونا که اسمشو نبر هستن هم داشتن با هم میرقصیدن. همچین چیزی رو اصلا توی دالاس نمیبینی (مگر شب هالوین محله مخصوص خودشون).



خیابون های مرکز شهر هم که قربونش برم پر از جمعیت بود. برعکس دالاس که بیشتر وقت ها مگس هم پر نمیزنه.



یه فستیوال جاز هم بود که رفتم و خیلی جالب بود. بزرگترین فستیوال جاز غرب امریکا. یه جا نوشته بود بیشتر از 100 هزار نفر هر ساله شرکت میکنن و واقعا هم شلوغ بود.
















مه هم مسئله ای بود اونجا. این همه راه تا پل دروازه طلایی (Golden Gate) رفتم اما کاملا توی مه پوشیده شده بود.



سان فرانسیکو برخلاف دالاس رستورانی که هر چی هرچقدر بخوای بخوری (Buffet) نبود. خیلی گشنه ام بود و تنها یه رستوران هندی میشد پیدا کنی که تنوع غذاش هم بسیار کم بود. دالاس از این نظر بهشته.






منبع این نوشته : منبع
دالاس

چند ماهی که گذشت - سفر به سان فرانسیسکو 1

یکی از اهداف امسال این بود که برم سان فرانسیسکو رو ببینم که بالاخره تابستون این هدف محقق شد. سانفرانسیسکو یکی از قشنگترین و گرونترین شهرهای امریکاست. تفاوت های اساسی ای که با بقیه شهر ها داشت این بود که خیابون ها اکثرا مسطح نبودند و کلی بالا و پایین داشتن. یه جاهایی من اصلا میترسیدم اینقدر که شیب زیاد بود. هوای شهر بسیار خنک و دلپذیر بود و مناظر هم که دیگه نگو اینقدر زیبا که انگار آدم توی بهشته.












تعجب نمیکنم که اگر یه روزی حمام ها اینطوری بشن که یکی توی دستگاه میخوابه و کاملا تمیز شسته میشه!





یکی از ظهرها هم با یکی از دوستان دالاس ام که رفته بود سانفرانسیسکو رفتیم یه کافه. میگفت که این کافه ای بوده که نویسنده Godfather بیشتر فیلم نامه رو اینجا نوشته.کلی هم عکس از آدمای معروف و قدیمی اونجا بود که مهمون اونجا بودند.




بعد هم رفتیم یک کتابفروشی که از معدود کتاب فروشی هایی بود که از دست آمازون نجات پیدا کرده بود. میگفت که بعضی وقتا هنوز نویسنده های معروف میان و اینجا کتاب ها رو برای طرفداراشون امضا میکنن.





منبع این نوشته : منبع